داخلی » برگزيده از رسانه ها » داخلی
معضلی به نام بازنشستگی استادان [صادق زیباکلام]
روزنامه اعتماد-24 مرداد87
24 مرداد 1387 ساعت 7:25
یکی از ویژگی های درخور توجه جامعه ما آن است که بسیاری از مسائل اجتماعی که در جوامع دیگر حل و فصل شده، در کشور ما محل اختلاف و کشمکش است. از جمله این مسائل بازنشستگی استادان دانشگاه در ایران است. جوامع پیشرفته به کنار، تصور نمی کنم در دو کشور همجوارمان یعنی ترکیه و پاکستان هم مقوله بازنشستگی استادان شان مثل ایران محل مناقشه و کشمکش سیاسی باشد. در حالی که در میهن عزیز ما این مساله چند سالی است که اواسط تابستان که معمولاً تعدادی از استادان بازنشسته می شوند بدل به یک موضوع حاد سیاسی و اجتماعی می شود. هیچ کشوری را نمی توان یافت که استادان آن تا روزی که در قید حیات هستند به کار مشغول باشند. علی القاعده در همه جای دنیا، استادان پس از یک دوره یی و تحت یکسری اصول و قواعد بازنشسته می شوند.
اما چرا در ایران چنین است و مساله یی که علی القاعده باید به صورت روتین انجام شود، این همه محل بحث و گفت وگو و اما و اگر قرار می گیرد؟ دست کم یک دلیل این وضعیت در ایران در مقایسه با ترکیه یا پاکستان بازمی گردد به این واقعیت تلخ که از هر نظری که از ترک ها و پاکستانی ها جلوتر باشیم، از لحاظ توسعه سیاسی و اجتماعی از آنان کلی عقب تر هستیم. چرا که اتفاقاً نفس به وجود آمدن این همه مناقشه بر سر مساله بازنشستگی در ایران بازمی گردد به توسعه نیافتگی نسبی سیاسی و اجتماعی ایران در مقایسه با ترکیه و پاکستان. اگر جامعه یی به لحاظ سیاسی و اجتماعی و رشد جامعه مدنی به یک درجه یی از توسعه رسیده باشد، در آن صورت به مساله بازنشستگی استادانش به مثابه یک نبرد سیاسی میان نخبگان فکری و فرهنگی اش از یکسو و حاکمیت از سویی دیگر نمی نگرد. نظر، احساس، استنباط، گرایش، باور یا هر اسم دیگری که روی آن بگذاریم در ایران و در میان برخی از ما وجود دارد که بازنشستگی استادان درحقیقت ابزاری در دست حاکمیت است برای کنار گذاشتن استادانی که فکر و اندیشه آنان به ذائقه حکومت خوش نمی آید و در نتیجه حکومت از ابزار بازنشستگی برای کنار گذاشتن آن استادان استفاده یا درست تر گفته باشم سوءاستفاده می کند. سال گذشته که شماری از استادان در همین ایام بازنشسته شدند را به خاطر می آوریم که به یکباره چه موجی به راه افتاد. شماری از روزنامه های مستقل یا اصلاح طلب خبر بازنشستگی استادان را در صفحه اول خود با تیتر درشت آوردند. رادیوهای خارجی هم دنباله کار را گرفتند و ظرف چند روز بازنشستگی شماری از استادان دانشگاه تهران بدل شد به تیترهایی همچون «موج برکناری استادان دگراندیش»، «تسویه استادان ناراضی»، «اتخاذ موج انقلاب فرهنگی دوم»، «طرح سپردن علوم انسانی در دانشگاه ها از سوی اصولگرایان به حوزه های علمیه» و قس علیهذا. همان موقع هم راقم این سطور نوشت که این سخنان چندان پایه و اساسی ندارد. نظری که با اخم و ابرو در هم کشیدن بسیاری از دوستان مطبوعاتی و همکاران دانشگاهی ام مواجه شد. نه اینکه بنده اعتقاد داشته باشم اصولگرایان «فرشته» اند و اهل تصفیه و برکناری و زدن سیاسی حریف و رقبا نیستند. حاشا و کلا. ای بسا که برخی از آنان بدشان نیاید سر به تن هر استادی که مجیز حکومت را نگفته و بدتر از آن، از آن انتقاد هم کند، نباشد. اما بازنشستگی استادان در تابستان سال گذشته هر چه بود و به هر انگیزه یی صورت گرفت، خیلی ارتباط با مسائل سیاسی پیدا نمی کرد. چرا که اساساً استادانی که بازنشسته شدند نه به انتقاد از دولت، اصولگرایان یا نظام اشتهار داشتند، نه افکار و اندیشه های آنان خواب راحت را از چشم مسوولان ربوده بود، نه آثار و تالیفات یا سخنرانی ها و کلاس های آنان بدل به معضلی برای حکومت شده بود و نه فوج فوج جوانان و دانشجویان را در نتیجه مطالب شان از راه راست منحرف می کردند. به زحمت می شد در میان آنان مطلبی را سراغ گرفت که براساس آن بتوان به این جمع بندی رسید که در پشت بازنشستگی آنان یک انگیزه سیاسی می توانسته در کار بوده باشد. تنها شائبه یی که به اندیشه سیاسی بودن بازنشستگی ها قوت می بخشید وجود آیت الله عمید زنجانی بود؛ روحانی بالنسبه اصولگرایی که حکم ریاست دانشگاه تهران را از دولت اصولگرا گرفته بود. به علاوه او با صدور حکم بازنشستگی برای شماری از استادان و دست نگه داشتن در خصوص شماری دیگر به شائبه سیاسی بودن بازنشستگی ها نیز دامن می زد.
اما در خصوص دکتر فرهاد رهبر رئیس جدید دانشگاه و احکام بازنشستگی که او صادر کرده کمتر می توان دیگر شائبه یی داشت. او نه تنها روحانی نیست بلکه نخستین چهره عالی رتبه اصولگرا بود که انتقاداتش از احمدی نژاد باعث شد از دولت اخراج شود. به علاوه او برخلاف عمید زنجانی قانون بازنشستگی را در خصوص همه و به صورت یکسان به اجرا گذاشت. استادی با بیش از 65 سال سن و 30 سال سابقه تدریس یا استخدام بازنشسته شد. صرف نظر از آنکه چپ بود یا راست، اسلامگرا بود یا سکولار، بی دین بود یا بادین و بی سواد بود یا باسواد. می ماند سه پرسش اساسی؛ چرا بازنشستگی استادان در جامعه ما با شائبه سیاسی بودن همراه می شود اگر این اصل کلی را بپذیریم که استادان بالاخره روزی باید بازنشسته شوند، چرا بازنشستگی برای بسیاری از آنان حکم به آخر خط رسیدن را به لحاظ آکادمیک پیدا می کند؛ و بالاخره با این انتقاد که بازنشستگی استادان باسواد، ضربه علمی بر پیکر نهادی مثل دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران وارد می کند، چه باید کرد؟
در خصوص فقره اول مشکل همان طور که اشاره شد بازمی گردد به ضعف جامعه مدنی در ایران. واقعیت تلخ آن است که حکومت در ایران نشان داده است از کنار گذاشتن استادان ناراضی و منتقدش رویگردان نیست. این مساله سبب می شود همواره این تصور و شک وجود داشته باشد که استادی که بازنشسته شده، ناراضی و منتقد حکومت بوده. راه چاره این «بیماری» آن است که حکومت نتواند استادان منتقد و دگراندیش را کنار بگذارد. همچنان که در ترکیه و پاکستان حکومت نمی تواند استادان مخالف و منتقد را از دانشگاه اخراج کند. در خصوص فقره دوم، اینکه بازنشستگی استادان چرا باید به منزله پایان حیات آکادمیک شان تلقی شود. باید گفت بدبختانه و به دلیل عقب ماندگی علمی جامعه مان، زندگی آکادمیک برای بسیاری از استادان ما (بالاخص در حوزه علوم انسانی) خلاصه می شود در تدریس و باز هم تدریس. تحقیق و تفحص، بررسی های بنیادی، پرورش شاگرد، نقد و نظریه پردازی و سایر حوزه های آکادمیک در دانشگاه های ما و میان استادان مان چندان جایگاهی ندارد. استادی که به دنبال تحقیقات و تولید فکر و اندیشه باشد پس از بازنشستگی دنیا برایش به آخر نمی رسد و دنیای پژوهش مآبش را دارد. اما استادی که خلاصه شده باشد در تدریس (آنچنان که قاطبه استادان ما هستند)، بازنشستگی یعنی بازماندن و دوری از تدریس و در بعضی به آخر خط رسیدن. چنین است که استادان ما این همه از بازنشستگی گریزانند. می رسیم به اینکه بازنشستگی این یا آن استاد، باعث فقر و فلاکت علمی و درجا زدن دانشکده محل کارش می شود؛ از جمله در مورد بازنشستگی برخی از استادان دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران این استدلال خیلی مطرح می شود. در اینکه برخی از استادان دانشگاه حقوق انصافاً عالم و ستون علمی حوزه خود هستند تردیدی نیست و قطعاً بعد از بازنشستگی هم باید از گوهر وجودشان بهره گرفت.
اما به یک شکل دیگر هم می توان به این مساله نگاه کرد. رشته حقوق و علوم سیاسی در دانشگاه تهران از یک قدمت بیش از هفتاد سال برخوردار است. آیا این فقر و فلاکت های علمی یک نهاد علمی را نمی رساند که با بیش از هفتاد سال قدمت علمی، حیات و مماتش در این یا آن حوزه، گره خورده باشد به یک یا دو استاد در آن حوزه، به نحوی که اگر آن یک یا دو استاد بازنشسته شوند یا خدای نکرده فوت کنند، آن حوزه با بحران و مصیبت روبه رو شود؟ می توان پرسید پس در این هفتاد سال استادان آن دانشکده چه می کرده اند، کدام تولید و شکوفایی علمی را داشته اند و چه کسانی را طی این مدت برای بعد از خود تربیت کرده اند؟ آیا نهاد های علمی جوامع توسعه یافته هم این قدر بی بار و برگ هستند؟